به خانه دانش آموزان بندر خوش آمدید
بچه های گلم عکسهاتون رو در ادامه مطلب ببینید ... زنگ اول که به کلاس وارد می شوم بچه ها را با گفتن این حرف به سکوت فرا می خوانم : " امروز می خواهیم زمستان را به کلاس درسمان بیاوریم ، زمستانی که هنوز به شهر ما نرسیده " ادامه مطلب را ببینید .... *امروز زنگ هنر را با موضوع تقارن ریاضی تلفیق کردیم . بعد از این که از بچه ها عکس انداختم و عکس ها را چاپ کردم ، آن ها را از وسط نصف کردیم و روی برگه چسباندیم و از بچه ها خواستم که نصف دیگر چهره نصف و نیمه را نقاشی کنند . شادی و شور بین بچه ها جریان داشت و بچه ها باز هم به صورت تلفیقی مفهوم تقارن را درک کردند . * تا دلتان بخواهد این موضوع تقارن ریاضی به خانم معلم برای کار با بچه ها در زنگ هنر ایده داد . فعالیت زیر مربوط به زنگ هنر هفته ی پیش کلاس ماست . در این کار خط تقارن به وضوح قابل درک و مشاهده است . *ابتدای آموزش ما با این کار در زنگ ریاضی بود . قبل از این که فصل تقارن را تدریس کنم . آغشته کردن کف دست با رنگ انگشتی و چاپ آن در یک طرف برگه و تا زدن برگه و چاپ کف دست در سمت دیگر آن . * و البته از این بازی ها هم داشتیم که با تکیه بر آموزش مفهوم تقارن با اجراهای نمایشی بچه ها همراه بود . *اینها را هم قبلا روی وب گذاشته بودم . دوست داشتید ببینید ... در ادامه مطلب روش تدریس علوم در کلاس ما را دنبال کنید ... شما هم به نمایشگاه از یاس تا عباس در مدرسه ی ما (مدرسه تخصصی قرآن آیت الله سعیدی بندر دیّر) دعوتید . بفرمایید ادامه مطلب ... دیروز روز خانواده بود . با توجه به پیمانه ای بودن تدریس هدیه های آسمان این روز فرصتی بود تا درس دهم کتاب هدیه های آسمان به نام اهل پیامبر (ص) را در کلاس تدریس کنم . برگه کار این درس را از اینجا دانلود کنید . چه مزه ی شیرینی دارد وقتی بچه ها به افتخار دوستان و خانم معلم اجرای نمایشی این داستان را از قبل تمرین کرده باشند و موقع تدریس دستت را روی دست بگذاری و خودشان تدریس کنند هر آن چه که شاید با بیان نتوان . امیدوارم که دل های پاک آن ها با عشق به پنج تن آل عبا و دیگر معصومین صیقلی بهشتی و جاودانه بگیرد . اینجا مدرسه ی راهنمایی امام باقر (ع) روستای ده رضا در استان کرمان است . جایی خیلی دورتر از زرق و برق های کلاس های ما ، با دیوارهایی خاک خورده و قدیمی ، اما دانش آموزانی دارد پاکتر از آب زلال و معلمانی خلاق که معنی درد را فهمیده اند و چشیده اند همه ی آن نداشته هایی که در آموزش و پرورش ما جایش خالی است . فکر میکنید این بچه ها مشغول چه کاری هستند ؟ ادامه مطلب را از دست ندهید ... وقتی خانم معلم با یک بغل کاهو به کلاس می رود ... چند روز پیش درس ریاضی دخترک یکی یکدانه مان به معرفی گوشه رسیده بود . هر چقدر بازار را گشتیم گوی و میله های آهنربایی دست پسرک تصویر را نیافتیم . در حالی که دخترک دلشکسته و ما هم خسته بودیم به زهرا پیشنهاد دادم که با نی و مهره های رنگی اشکال را بسازد . زهرا نی و مهره ها را در نخ ردیف میکرد و گره آخر را با من شریک می شد . بعد از آن من فارغ بال در حال پختن غذای بی دغدغه یک روز تعطیل بودم که زهرا صدایم کرد و مثل همیشه که صدایم می کند تا چشم هایش را نبینم آرام نمی شوم دنبال چشمانش گشتم ، ولی اینبار به جای چشم های دخترک چشممان به دیدن گردنبند دست ساز خودش گرم شد که روی گردنش نقش بسته بود . این پست را به درخواست زهرای دلبندمان اینجا به یادگار گذاشتم . سه سال پیش موقعی که برای درس هدیه های آسمان به بچه ها آموزش وضو می دادم این عکس را از مهدی انداخته بودم و در همین خانه درج کرده بودم و حالا به صورتی تصادفی عکس مهدی در کتاب علومش چاپ شده بود . برای دیدن تصاویر مربوط به برگزاری برنامه های این روز مقدس کلاس دوم ب دبستان تخصصی قرآن آیت الله سعیدی ادامه مطلب را مشاهده کنید ... روز یک شنبه عصر کلاس را برای ایستگاه نقاشی شاگردانم آماده کردم . با یکی دو تن از بچه ها نیمکت ها را بیرون بردیم و دیوار کلاس را کاغذ چسباندیم . صندلی ها را هم مرتب چیدیم . دو شنبه صبح که بچه ها به کلاس آمدند شاد و خوش حال بودند از این که امروز در کلاس ایستگاه نقاشی است و شروع کردند به نقاشی با رنگ گواش . بماند که در این بین رنگ گواش چه که بر سر و روی بچه هایی که روپوش نیاورده بودند آورد ... + یک نوع دیدگاهبرخی از دوستان مجازی آدم را به شک می اندازند ، با خودت می گویی نکند که معلمی همه ی گوشه های دلت را تسخیر کرده باشد و به فکر خودت و اطرافیان نزدیک زندگیت نباشی و همیشه فقط دنیا را از دید دیگر با دغدغه هایی قشنگ و کودکانه اش ببینی . + این هم نوشته هایی از دل یک خانم معلم برای کسانی که هی گفتند خانم معلم برای خودت هم زندگی کن نه فقط برای بچه های مردم . زندگی خانم معلم بندری چیزی دور از جریان زندگی دیگران نیست . من این را باور دارم ... من یار مهربانم دانا و خوش بیانم بچه ها هم همراه با من می خوانند و در صدای بلند خواندنشان ، احساس خوشایندشان را نسبت به کتاب به تصویر می کشند . هفته پیش درس از همه زیباتر از کتاب بخوانیم را تدریس کردم . در این چند سالی که این درس از کتاب را تدریس می کنم بیشترین عجله را دارم تا درس تمام شود و به سراغ درس بعدی بروم . اما چرا ؟؟ چند تصویر از رنگین کمان را به بچه ها نشان می دهم ..... به به ! چه رنگین کمان های خوشگلی ! تا این که امروز در زنگ هنر این فعالیت را به بچه ها دادم . کتابشان را از کیفشان درآورده اند تا ترتیب رنگ ها را به خاطر بیاورند . دستمان رو شد . همه شان دور من جمع شده اند . .... خانم کتاب خراب کشیده .... خانم کتاب خرابه .... خانم کتاب دانا نادان شده .... درس مثل گل را که تدریس کردم به شاگردانم می گویم : بهراد که یکی از دوقلوهای کلاسمان است به اتفاق داداشش با شور بیشتری بازی می کند . فراموشش شده که آن روز گفته بود زشتکی . سینا و رئوف هم که حس مردانه تری دارند نسبت به بقیه بچه ها ، بابای همه ی عروسک ها هستند و هر کدام را که آرام نمیگیرند کولی میدهند و آرامشان میکنند . امین شاگرد کوشایی است . موقع نوشتن دیکته ، وقتی آموزگار کلمه ی "محافظت" را به زبان می آورد و از شاگردان می خواهد که این کلمه را در دفترشان بنویسند ، امین چشمان گردش را به لبهای معلم می دوزد تا بین نشانه های فارسی (حـ ـهـ) ، (ذ ز ضـ ظ) و (ت ط) یکی را انتخاب کند و خود را از سرگردانی و معلق ماندن بین حروف با صدای یکسان و شکل های متفاوت نجات دهد و کلمه ی مورد نظر را روی کاغذ دفتر املایش به تصویر بکشد . امین علیرغم تمریناتی که در نوشتن این کلمه داشته است اما املای دقیق این کلمه را فراموش کرده است . علی عرب زبان است . وقتی معلم به علی املا می گوید علی کلمات را به راحتی می نویسد . معلمش هر یک از نشانه های عربی را از مخرج خاص خودش ادا میکند و علی به راحتی قادر به تشخیص هر کدام از نشانه های (ح ه) ، (ذ ز ض ظ) ، (ت ط) ، (ث س ص) است . راستی چرا و چگونه حروف الفبای عرب زبان ها به حروف الفبای فارسی ما راه پیدا کرده است ؟ و چرا عرب زبان ها به هیچ وجه حاضر به تلفظ چهار حرف از حروف الفبای فارسی ما نیستند حتی اگر به تلفظ غلط برخی کلمات از قبیل الیابان و الصین به جای ژاپن و چین منجر شود ؟ +تصویر تزیینی است . حالا که بچه ها بعد از زنگ علوم قبل با جانوارن انس بیش تری گرفته اند ، برای تثبیت یادگیریشان به نظرم این فعالیت بهترین بود . بچه ها را به نمازخانه مدرسه می برم و آن ها را به چهارگروه تقسیم می کنم . اینجا محیط باز است و بچه ها می توانند با آزادی عمل بیشتری فعالیت کنند ، بخوابند ، پاهایشان را دراز کنند و ... . کارتن های تابلوها را به اندازه ی نیاز برش می زنم و در اختیارشان می گذارم . یک نفر سرگروه با مشورت خودشان انتخاب می کنند تا بر کار گروه نظارت کند . به هر گروه پاکتی می دهم . از آن ها می خواهم که پاکت را باز کنند . ابتدا جانوران درون پاکت را روی زمین بچینند و هر کدام را نام ببرند . سپس با قیچی اشکال را برش بزنند . برخلاف همه که می گویند روی زمین کاغذ نریز ، به بچه ها می گویم : هر چقدر دلتان می خواهد کاغذها را برش بزنید . من کاغذ ریزه های رنگی زیر دست و پایتان را دوست دارم . آخر سر که کارتان تمام شد با هم آن ها را جمع می کنیم . بقیه را در ادامه مطلب بخوانید . زن عموی محمد حسین به من زنگ می زند و می گوید : ابراهیم پسر مهربانی است و قدرت بیان خوبی دارد . هر روز در کلاس برای بچه ها درباره ی موضوع خاصی سخنرانی می کند . با خودش از خانه خرگوش آورده و مرتب نکات بهداشتی مربوط به دست زدن به خرگوش ها را به بچه ها می گوید و با خرگوشهای نر و ماده اش حرف می زند . علیرغم همه نکاتی که درباره دست نزدن به خرگوش ها به بچه ها می گوید ولی بالاخره نزدیک زنگ خانه که می شود حوصله اش سر می رود و در قفس را باز میکند و خرگوش هایش را در بغل می گیرد و من به دنیای ساده و پاکش حسادت می کنم . باد شمال که می آید تازه قدر هوای شرجی بندر را می دانیم . پوست های خشک دست و لب و خشکی موها طی این چند روزی که باد می وزد گاهی وقت ها عذاب آور می شود . صبح به کلاس وارد می شوم . ریاضی را تدریس می کنم . محمد امین را می بینم که امروز چقدر با لب های خشکیده و ترک خورده اش کلنجار می رود . به محمد امین می گویم کاش پماد ویتامین یا کرمی همراه داشتم به لبت می مالیدی ، " لبت مثل لِگِجی سرخ شده " بچه ها می خندند . محمد امین هم با نیم لبخندی که ترک های خشک لبش اجازه لبخند شدن را به او نمی دهند ، خنده بچه ها را دنبال می کند . علی پرسید : " خانم اجازه لگجی چیه ؟ " رو به بچه ها گفتم : به دوستتان بگویید لگجی چیست . همه ساکت بودند . هیچ کس نمی دانست لگجی حیوان است یا درخت ، گل است یا پرنده . با خودم گفتم : "چه جالب ! در کتاب هدیه های آسمان درس شادی گل ها را تدریس کردم و از گل لاله و بنفشه برای بچه ها گفتم و غافل از این بودم که هنوز بچه ها با گونه های گیاهی منطقه خودمان آشنایی ندارند . به جای اینکه از لاله و بنفشه ای حرف بزنم که خیلی از بچه ها تا به حال ندیده اند ، بهتر این بود که همین لگجی را به بچه ها معرفی می کردم ." لبخندی می زنم و میگویم حدس بزنید لگجی چیست ؟ هر کدام چیز قرمز رنگی را مثال می زنند . عرفان و محمد امیر و دانیال میوه ی لگجی را با خود آورده بودند . شایان گل لگجی را با خود آورده بود . این هم میوه ی باز شده ی لگجی است . ساقه های درختچه لگجی با خارهای ریزش هم برای بچه ها جالب بود . مطالبی که بچه ها جمع آوری کرده بودند را برایشان می خوانم و می گویم : " بچه ها خود من تا به امروز نمی دانستم که لگجی این قدر فایده دارد " وقتی که زنگ می خورد به بچه ها می گویم : " بچه ها یادتان هست چه مساله ای باعث شد دنبال این کشف های زیبا برویم ؟ " محمد امین می خندد . بچه ها می خندند . دنیا به من می خندد . + برای اطلاعات بیشتر در مورد این گیاه اینجا را بخوانید . یک شنبه ی هفته پیش در زنگ علوم با بچه ها در کلاس لوبیا کاشتیم . منتظر ماندم تا لوبیاها سبز شود تا تدریس فصل اول کتاب علوم را به پایان برسانم . تغییراتی که دانه ی لوبیا در طی این چند روز داشتند را مرتب با بچه ها به بحث و گفت و گو گذاشتیم . این وسط گله برخی از بچه ها که "خانم اجازه چرا لوبیای سیدعباس و امیرحسین خیلی رشد کرده ولی مال ما نه ؟ طی این چند روز بچه ها با اشتیاق مراحل رشد دانه را دنبال کردند . حالا بچه ها با مراحل رشد دانه آشنا شده بودند و در گروهشان با همدیگر در خصوص گیاهک ، غذای دانه ، ریشه ، برگ ها و ساقه گیاه گفت و گو می کردند . زنگ خانه که خورد لوبیاها را به بچه ها دادم و از آنان خواستم که با خود به خانه ببرند و با اعضای خانواده خود نیز در این خصوص صحبت کنند . چندی پیش در این خانه پستی در خصوص ساختن ریسه های رنگی کودکانه قرار دادم . شما را برای دیدن بقیه عکس ها به ادامه مطلب دعوت می کنم . با لبخند می گویم : بچه ها آیا تا به حال عروسک بازی کرده اید ؟ ... و اینطور بود که امروز کلاس درس ما خانه ای برای عروسک بازی پسر بچه هایی شد که تا دیروز به بازی کردن پسرها با عروسک می خندیدند . مادر عباس مهمان کلاس ما می شود و برای بچه ها لالایی می خواند . بچه ها عروسک ها را روی پاهای دراز کشیده خود تکان می دهند و حس زیبای مادر بودن را شاید برای اولین بار تجربه می کنند . شما را برای دیدن بقیه عکس ها به ادامه مطلب دعوت می کنم . پ ن : از همه ی دوستانی که در این مدت من را مورد محبت و لطفشان قرار دادند سپاسگزارم . پیش نوشت : این پست را بخاطر اظهار لطف مکرر برخی دوستان و مخصوصا برای جبران محبت های خانم مژگان همراه همیشگی وبلاگ دانش آموزان بندر باز هم به روز کردم . ماهی با استفاده از کف دست بچه ها کشیده شد و شن های ته تنگ را دانه های رنگی حبوبات تشکیل داده بود . پ ن : اصطلاحاتی که در متن بالا به رنگ متفاوت نوشته ام ، اصطلاح محلی واژگان درون پرانتز ، در منطقه ما می باشد . دیروز وقتی به کلاس رفتم با خودم تصمیم گرفتم که دو ساعت از برنامه ی کلاسی را با بچه ها بازی کنم . با توجه به این که هوای بیرون خیلی گرم و باد معروف تش باد در حال وزیدن بود ، ترجیح دادم در کلاس بمانیم و یک بازی کلاسی را انجام دهیم . در کتاب هدیه های آسمان آمده است که فرید و رضا با هواپیماهای کاغذیشان ( یا به قول بچه ها موشک )به پارک رفتند و به موازات آن در کتاب علوم به فواید هوا اشاره شده است . این موضوع در من این انگیزه را ایجاد کرد که با بچه ها هواپیمای کاغذی بسازیم . بچه ها را به گرو ههای دو نفره تقسیم کردم . کاغذ های رنگی آچهار در اختیارشان گذاشتم و از آنان خواستم که هر کدام بنا به سلیقه ی خودشان یک هواپیما بسازند و برای آن نامی را انتخاب کنند و پس از اتمام کار بین هواپیماهای ساخته شده مسابقه ی پرواز برگزار کنیم . هر کدام از گروه ها شروع به کار کردند . هواپیماهای رنگارنگ با نام های مختلف (تندرو ، نامی ، جنوب ، رونالدو ، مسی ، استقلال ، پیروزی و ...) آماده پرواز در کلاس شدند و قضاوت من درباره ی برد پرواز هواپیماها آغاز شد . البته ناگفته نماند که خانم معلم هم مثل بقیه بچه ها هواپیما ساخت و در مسابقه هم شرکت کرد و البته برنده هم شد . امروز در خیالات غنچه هایی شناور شدم که شاید برای اولین و آخرین باری بود که حس زیبای مادر بودن را تجربه کردند . لالایی های صورتی پسر بچه هایی که با پوشیدن چادر و روسری ، احساس ناب مادر بودن را به تصویر کشیدند. قبل از این هرگاه حرف از پوشیدن لباسهای دخترانه و زنانه بود چقدر ته دلی به هم می خندیدند ولی امروز برای پوشیدن چادر و روسری مادر ، چه حس رقابتی در میان آنها جاری بود . اصلا فکرش را نمی کردم که بتوانند به این زیبایی لالایی بخوانند . لذت بازی با عروسک را چشیدند و برای اولین باری بود که هیچ کس نبود به آن ها بخندد و بگوید عروسک مال دخترهاست . لذت دیدن آن صحنه هایی که عروسک بی جان بر روی پاهای به ظاهر کوچک ولی پرامتدادشان ، به موجودی جاندار تبدیل شده بود را هیچ گاه فراموش نخواهم کرد . منتظر نظرات سبز شما هستم . 
![]()
برچسبها: عکسهای اردو, اردو جمرک, اردو کلاس دوم, کلاس دوم دبستان آیت الله سعیدی
ادامه مطلب

درس علوم ما به فصل " چه می خواهم بسازم ؟ " رسیده است . اما هنوز بچه ها در جریان این درس نیستند . یک ساعت درسی امروزمان هم هنر است . پس وقت آنقدر هست که بشود زمستان را به کلاس آورد . اما چه ارتباطی بین این لیوان های یک بار مصرف و آوردن زمستان به کلاس درس و فصل چه می خواهم بسازم درس علوم و ساعت هنر کلاسی است ؟
برچسبها: چه می خواهم بسازم علوم دوم ابتدایی, کاردستی آدم برفی با لیوان یکبار مصرف, کاردستی ادم برفی, کاردستی با لیوان یک بار مصرف
ادامه مطلب

هر چه بود شیرین بود و پرونده ی خط تقارن را امروز بستیم .
برچسبها: آموزش خط تقارن با نقاشی, آموزش تقارن ریاضی دوم دبستان, روش تدریس فصل تقارن ریاضی دوم ابتدایی, خاطرات معلمی من
برچسبها: تدریس علوم پیام رمز را پیدا کن دوم ابتدایی, خاطرات معلمی, تلفیق آموزش با بازی, آموزش مفهوم تقارن به کودکان
ادامه مطلب


ادامه مطلب



برچسبها: تدریس هدیه های آسمان پایه دوم ابتدایی, تکلیف هدیه های آسمان پایه دوم ابتدایی, داستان اهل بیت پیامبر, روش تدریس هدیه های آسمان
ادامه مطلب


ادامه مطلب را ببینید ...
برچسبها: تلفیق دروس دوم ابتدایی, چاپ با کاهو, روش تدریس دوم ابتدایی, خاطراتم از معلمی
ادامه مطلب

برچسبها: کاردستی ریاضی اول ابتدایی, کاردستی با نی, کاردستی با مهره, کاردستی کلاس اولیها
مهدی شاگرد کلاس ششمی مدرسه ماست . چند روز پیش با ذوقی وصف ناشدنی در حالی که یکی از کتاب هایش در دستش بود از بالای پله ها به سمت من آمد و کتابش را باز کرد و اشاره کرد به تصویری در کتاب . من که متوجه تصویر نبودم فورا سوال درج شده در کتاب را خواندم ولی این سوال که نمی توانست پسر کلاس دومی چند سال پیش من را اینقدر به ذوق آورده باشد . مهدی گفت : تصویر را ببینید . باورم نمی شد . عکس مهدی در کتاب علوم ششم ابتدایی چاپ شده بود .
برچسبها: علوم ششم ابتدایی
برچسبها: جشن ازذواج حضرت علی و حضرت زهرا, مدرسه تخصصی قرآن آیت الله سعیدی, جشن در کلاس, عکس شاگردانم
ادامه مطلب

تصاویری از ایستگاه نقاشی ما را دنبال کنید .
برچسبها: ایستگاه نقاشی, خاطرات من و بچه ها, نقاشی با رنگ گواش, نمایشگاه نقاشی
ادامه مطلب

تصورش سخت نیست ولی اینقدرها هم نسبت به معلمی لجاجت ندارم . خارج از این دنیای رنگارنگ که همه جایش بوی بچه ها می دهد و پر از سر و صدا و شلوغی است ، من یک همسر و مادر یک دانش آموز دبستانیم و از نوع دیگر هنوز هم فرزند مادری مهربان و خواهری از نوع خنده رو و شاد . البته کم نبوده اند وقت هایی که بخاطر شغلم فراموشم شده که باید در لحظه هایی خاص یکی از اینها را می بودم .
برخلاف دغدغه های زندگی که برای هر کسی استرس زاست ، دغدغه های شغلی ام دوست داشتنی هستند یا بهتر است این را بگویم در دغدغه های زندگی ، امید خیلی کمرنگ است ولی من به همه چیز در کوچکترین زاویه های شغلم امیدوارم چون به شغلم عشق می ورزم اگر چه زندگی روزمره ام هم خالی از آن نبوده است .
+حالا از نوعی دیگر می دانید .. گاهی وقت ها کودک درونم اینقدر ندا می دهد که من ۲۹ ساله را پای آینه میکشد تا دور از چشم اهل خانه چهره ات را در حالتهای مختلف تصویر کنی . هدف هم که داشته باشی برگه ای بر میداری و حالت های مختلف چهره ات را نقاشی می کنی . اینقدر با ماهیچه های کوچک و ظریف لب و چشم و ابرو و گونه هایت کلنجار می روی که گاهی اوقات خودت هم از چهره ای که به خودت گرفته ای بیزار می شوی ، چه برسد وقتی که این چهره را برای دیگران گرفته باشی .بعد گوشه ای می نشینی درباره خودت قضاوت می کنی .
- بیشتر اوقات چطور خندیده ای ، به چه خندیده ای ؟
- به هنگام خشم چند دل را لرزانده ای ؟
- همدرد لحظه های غمت که بوده است ؟
- هنگام ناامیدی چه کسی دستت را گرفته است ؟
- کنجکاویت تا کجاها گل کرده است ؟
- چقدر در کنترل غرورت موفق بوده ای ؟
- در مقابل درد دیگران چه عکس العملی نشان داده ای ؟
- اصلا همدرد خوبی بوده ای یا نه ؟
- چقدر شادی دیگران شادت کرده ؟
- در لحظه های ترس محکم ترین تکیه گاهت که بوده ؟
و هزاران سوال دیگر که از روزنه ذهنت عبور می کند .
دنبال جوابشان که میگردی به خودت چه نمره ای می دهی ؟ نمره من متاسفانه دلگرم کننده نبود . انگار چند جایی از دلم هنوز خالی است ، همان جاهایی که باید از مهر ، شوق ، عشق و نفس های تازه پرتر می بود .
از این بازی کودکانه من درآوردی که به شناخت بیشتر خودت منجر می شود ، لذت بردن محال نیست . با خودت تصمیمات تازه ای داری . به شوق فردایی بهتر و خودشناسی بیشتر برای تاثیر بیشتر بر اطرافیانت . اعتقاد دارم تا خودم را بهتر نشناسم هرگز نمیتوانم در خودسازی دیگران مخصوصا بچه های معصوم اطرافم نقش داشته باشم .
بوی نفس خدا را که می شنوی ، دلت گرم می شود . هنوز هم چشمانت برق میزند و این یعنی اینکه خدا در تک تک لحطه هایی که فکر میکردی نیست دستت را گرفته بود تا زمین نخوری . حالا دیگر باور داری که کودکی کردن ها بیشتر بوی خدا را دارد چون تو را به خود درونت هدایت می کند .
برچسبها: نقاشی حالت های مختلف چهره, مجموعه ای از نقاشی حالت های چهره, حالت های چهره, حالت های مختلف چهره
برای درس از همه زیباتر و قصه ی زیبای بچه های رنگین کمان تصویرهای فوق العادی کشیده اند و در واقع یکی از رنگین ترین صفحات کتاب بخوانیم ماست . بچه ها احساس خوبی به دنیای زیبای رنگ ها دارند . همدلی و همکاری را درک کرده اند و دوست دارند . کتاب را دوست دارند و در داستان هایش زندگی میکنند .
توجه بچه ها را به ترتیب رنگ های رنگین کمان در تصاویر جلب می کنم . یک دستور نظامی هم داده ام که بچه ها هیچ کس کتابش باز نباشد ، همه به تابلو نگاه کنند .
- بچه ها نام ببرید . ..... قرمز ، نارنجی ، زرد ، سبز ، آبی ، نیلی ، بنفش .
- آفرین بچه ها ، پس بالاترین رنگ در رنگین کمان چه رنگیه ؟ ..... همه یک صدا قرمز
- بعد از اون ؟ .... نارنجی و تا آخر
کتاب دوست دانای بچه هاست ولی من دلم نمی خواهد که کتاب دانا ، با تصویر رنگین کمان وارونه اش حتی به اندازه مولکولی نادان جلوه کند . همچنان کتاب ها بسته است تا هیچ کدامشان متوجه ترتیب رنگ های رنگین کمان کتاب نشوند .
چندباری از درس روخوانی می شود اما خدا را شکر توجه بچه ها بیشتر به نوشته هاست و من نفس راحتی می کشم .
دو سه روز بعد با بچه ها در کلاس رنگین کمان می سازیم . منشور آورده ام و نور را تجریه می کنیم . بچه ها هم عاشق این کارند . هر کدام منشور را در دست کوچکشان می چرخانند و لذت می برند و ترتیب رنگ های رنگین کمان را می گویند و همچنان از تصویر کتاب غافلند . .... وای منشور چقدر رنگین کمان درست کرده !!
تا چند سال دیگر این تصویر را باید در کتاب بخوانیم بچه ها این گونه دید ؟ تا کی باید من معلم قایم باشک بازی این تصویر را با بچه ها ادامه دهم ؟ و دردآورتر این که تا کی خیلی از معلمان به دلیل ناآگاهی با همین تصویر به بچه ها آموزش غلط می دهند ؟
خدا را شکر که هر چند وقت یکبار کتاب ها عوض می شود ...
برچسبها: کتاب بخوانیم دوم ابتدایی, آموزش ترتیب رنگ های رنگین کمان به کودکان, ترتیب رنگ های رنگین کمان, تصویرهایی از رنگین کمان
بچه ها ، شما تا حالا خاله بازی کرده اید ؟ تا حالا مامان بازی کرده اید ؟
همه ساکت می شوند . یک دفعه بهراد با صدای بلندی می گوید :
زشتکی ! (زشتکی اصطلاح محلی منطقه ماست به معنی چه زشت ! )
همه بچه ها حرف بهراد را تایید می کنند .
"بازی با عروسک مال دخترهاست"
گوشه ای از خاطرات کودکیم را تعریف میکنم :
من هم مثل شما پسرها خیلی با ماشین بازی کرده ام و روزانه در حیاط گلی خانه مادربزرگ خیلی از عروس ها را با ماشن های پلاستیکی به اتفاق پسر دایی هام روانه خانه بخت میکردیم . آن ها راننده ماشین بودند و من هم پشت ماشین عروس کل میزدم و دست .
وقتی این را می گویم انگار لجاجتشان نسبت به عروسک بازی کم تر می شود ولی همچنان از مسخره شدن توسط دوستانشان ترس دارند .
روز بعد آلبوم های کودکی شان را با خودشان به کلاس می آورند و با دوستانشان روز خوبی دارند و از توصیف صحنه های عکس و خاطرات کودکی شان می گویند و من هم لالایی دشتی منطقه مان را در کلاس پخش میکنم .
روز چهارشنبه با اولیا جلسه دارم . دلم میخواهد که مامان ها یک ساعت زودتر به مدرسه بیایند و با بچه ها بازی کنند ولی به دلیل مشغله های مادرانه دوست ندارم اجباری در کار باشد . از بچه ها خواسته ام که با خودشان وسایل مامان بازی را به کلاس بیاورند . آن ها را به نمازخانه مدرسه می برم . در را می بندم و از بچه ها می خواهم که وسایلشان را از پلاستیک های رنگ ماتی که پیدا نیست محتوایش چیست در بیاورند . چند ثانیه نمیگذرد که نمازخانه مدرسه مان می شود یک صحنه ی زیبا از تمرین زندگی . تمرین مادر و پدر بودن . تمرین حس زیبای مسولیت . بچه ها در کمال ناباوری من شال و چادر مادر ، پتو ، پستونک ، پمپرز ، شیشه شیر و عروسک و ... را با خود آورده اند .
پاهای کشیده و دست های پرانتز شده زیر بغل عروسک هایی که روی پاهایشان خوابیده اند و لالایی های مادرانه ، مگر این دنیا دختر و پسری می شناسد ؟ مگر خاله بازی کجایش ننگ است که بعضی ها آن را برای پسرها زشت می پندارند ؟


+اطمینان دارم که برای بسیاری از بچه ها آن روز اولین و آخرین باری است که عروسک بازی کرده اند . بچه ها خاطرات شیرینی از این روز خواهند داشت .
+ پست مرتبط سال ۸۸ و سال ۸۹ را در صورت تمایل مشاهده نمایید .
برچسبها: روش تدریس بخوانیم دوم ابتدایی, روش تدریس ابتدایی, طرح درس دوم ابتدایی, نمایش خلاقانه در کلاس درس
وقتی آموزگار دفتر املای امین را تصحیح می کند ، خط قرمز خودکار زیر کلمه هایی مانند موازبت ، هتمن ، ازرخواهی ، مهافزت ، می نشیند و امین برخلاف همه ی تلاشی که در نوشتن و ترکیب نشانه ها به کار برده است مورد سرزنش آموزگار ، دوستان و بیشتر از همه والدین خود قرار می گیرد .
پس علی مجبور است که شکل نوشتاری کلمات را با تکرار و تمرین حفط کند .
+اکنون که در آستانه سومین سال وبلاگ نویسی هستم امیدوارم بتوانم مطالبی را در این وبلاگ درج کنم که مورد استفاده دوستان قرار بگیرد .
" چه خوب ! در بازار مقوا هم به این بزرگی گیر نمی آید ."
روز دوشنبه ساعت سوم و چهارم درس علوم و هنر داریم . شب قبل برایشان چهار پاکت آماده کرده ام .
در هر پاکت ۲۸ کارت از جانوران مختلف متناسب با محیط زندگیشان می گذارم .
به هر گروه بسته ای کاغذرنگی می دهم . از آن ها می خواهم که هر کدام محیطی شبیه به محیط زندگی جانوران بر روی صفحه کاغذی بزرگ ایجاد کنند .
بچه ها ریخت و پاش کردن را دوست دارند .
+ وبلاگ شاگردانم محمدشایان و عرفان
+ کلاس و بچه های این مدرسه را بیشتر بشناسید .
ادامه مطلب

"خانم معلم ، بابا و عموی محمدحسین مشغول شکار مارمولک هستند .محمدحسین برای ساعت علوم فردا مارمولک می خواهد . "
هر دو می خندیم . با خودم می گویم :" کمی باید به حال والدین شاگردانم رحم کنم . بنده خداها همش دنبال زحمت هایی هستن که من بهشون میدم و خداییش تا حالا کم نذاشتن ."
امروز که مدرسه رفتم ، خیلی از بچه های مدرسه آن ته سالن جلو درب کلاسم جمع شده اند . تا مرا می بینند به سمتم می دوند . یکی میگوید : اجازه خرگوش ! دیگری : اجازه جوجه ! اجازه کبوتر ! من هم به ماهی که با خودم از خانه آوردم اشاره می کنم و میگویم : بچه ها ماهی !
بچه ها زنگ اول ورزش دارند ولی شور و حال ورزش همیشگی را ندارند . توی حیاطند و دلشان توی کلاس .
زنگ دوم که می شود املا داریم ولی دوست ندارم چشم و دلشان منتظر بماند . امروز روی درس املا خط کشیدم . انگار تجربه ی امروز هزار برابر شیرین تر بود .
بعضی ها از شادی لباسهای ورزشی شان را تعویض نکرده اند . با هم به حیاط می رویم . هیچ کدام دست خالی نیامده اند . شاد و شنگولند و دنبال جایی برای نشستن و بازی کردن با جانورانی که با خود از خانه آورده اند می گردند . امروز بچه ها منظم تر از همیشه اند ، برخلاف همیشه وقتی می گویم بنشینید ، ده ثانیه نمی شود که همه نشسته اند . و من باور می کنم که حتی نظم بچه ها هم ناشی از عدم علاقه و لذت از لحظه هایی است که برایشان به وجود می آورم .
ادامه مطلب

خاطره ای از کودکیم را با لگجی تعریف می کنم و بچه ها حالا متوجه شده اند که لگجی باید درخت یا گیاهی کوچک باشد .
به بچه ها می گویم : "محقق های کوچولو دست به کار شوید و تحقیق کنید . دوست دارم فردا که به کلاس می آیم دانشمند ببینمتان ."
امروز وقتی به کلاس رفتم چقدر از فعالیت بچه ها خوش حال شدم .



شایان که گل هایش را خوب نگاه کرده بود عنکبوتی را میان یکی از آن ها پیدا کرد که تارهای سفید رنگ زیبایی را برای خودش تنیده بود ، حیف که امروز بیچاره خانه خراب شد .
+ در اصطلاح محلی ما وقتی کسی لبش خیلی قرمز باشد به گل لگجی تشبیه می شود .
" باعث شد که پنج شنبه و جمعه هم به مدرسه سر بزنم و به لوبیاها آب بدهم . شنبه وقتی به مدرسه رسیدم بچه ها همگی به سمتم هجوم آوردند و ازم خواستند که به کلاس بروم و رشد دانه های لوبیا طی این دو سه روز تعطیلی را تماشا کنم .
امروز دیگر همه لوبیاها کاملا رشد کرده بودند و من به هدف اصلی تدریسم نزدیک شدم .
دیشب برای تثبیت یادگیری بچه ها تکلیفی را آماده کردم و امروز در اختیارشان گذاشتم . برای بزرگنمایی روی تصویر کلیک کنید .
چند روز قبل به اتفاق شاگردانم این ریسه ها را ساختیم . بر خلاف تصورم بسیار زیبا و خلاقانه ، با دستان هنرمند و کوچکشان ریسه ها را ساختند . سپس این ریسه های رنگی وسیله ای برای تزیین کلاس درسمان شدند .
![]()
ادامه مطلب


نگاه های پر از سوالشان را به لبان من می دوزند . نگاهشان در یکدیگر گره می خورد و همه ساکت می شوند . اینبار با صدایی بلندتر میپرسم : آیا تا به حال مامان بازی کرده اید ؟
کاوه سکوت کلاس را می شکند و می گوید : عروسک بازی مال دخترهاست . صدای خنده ی یکی یکی شاگردانم در گوشم طنین می اندازد .
شادی را در وجود تک تک آن ها تماشا می کنم . در این فضای مادرانه هیچ کس به دیگری نمی خندد . لبخند های تمسخرآمیز دیروز بچه ها ، حالا به لبخند دلنشین رضایت از بازی تبدیل شده است . خوشحالم که شادی پسرم . خوشحالم که حالا خاطره ای به این قشنگی داری .![]()
ادامه مطلب


برای با تو بودن باید کودک باشم
کودکانه بخندم
حرف بزنم
تا وجودم را در ذهن روانت بپاشم . ![]()


دیروز ساعت هنر کلاسی را همراه با سی دانش آموزم به ساختن این تنگ زیبا اختصاص دادیم . همیشه قبل از فرا رسیدن عید نوروز سعی می کنم آمادگی لازم را در شاگردانم ایجاد کنم و آنان را با فرهنگ و علت استفاده از برخی محتویات سفره ی هفت سین آشنا کنم .
این فعالیت برای من خیلی لذت بخش بود ، چون علاقه و شادی بچه ها انرژی را در من مضاعف می کرد .

در آخر هم نمایشگاهی از کارهای دستی بچه ها تشکیل دادیم .

روزي در يک دهکده کوچک، معلم مدرسه از دانش آموزان سال اول خود خواست تا تصويري از چيزي که نسبت به آن قدردان هستند، نقاشي کنند. او با خود فکر کرد که اين بچه هاي فقير حتماً تصاوير بوقلمون و ميز پر غذا را نقاشي خواهند کرد. ولي وقتي داگلاس نقاشي ساده کودکانه خود را تحويل داد، معلم شوکه شد.
او تصوير يک دست را کشيده بود، ولي اين دست چه کسي بود؟
بچه هاي کلاس هم مانند معلم از اين نقاشي مبهم تعجب کردند. يکي از بچه ها گفت: "من فکر مي کنم اين دست خداست که به ما غذا مي رساند. يکي ديگر گفت: شايد اين دست کشاورزي است که گندم مي کارد و بوقلمون ها را پرورش مي دهد.هر کس نظري مي داد تا اين که معلم بالاي سر داگلاس رفت و از او پرسيد: اين دست چه کسي است، داگلاس؟
داگلاس در حالي که خجالت مي کشيد، آهسته جواب داد: خانم معلم، اين دست شماست. معلم به ياد آورد از وقتي که داگلاس پدر و مادرش را از دست داده بود، به بهانه هاي مختلف نزد او مي آمد تا خانم معلم دست نوازشي بر سر او بکشد.
شما چطور؟! آيا تا بحال بر سر کودکي يتيم دست نوازش کشيده ايد؟ بر سر فرزندان خانواده خود چطور؟

نمیدانم تا به حال درخت نخل را از نزدیک دیده اید و در فصل بهار بوی طاره های(میوه اولیه نخل - طارونه ) تازه نخل را استشمام کرده اید یا نه . آیا تا به حال در فصل خرماپزون (دوره زمانی که گرما در اوج خود در مناطق خرماخیز ظاهر می شود ) در مناطق خرماخیز حضور داشته اید ؟ آیا تا به حال بالا رفتن از نخل ۵ یا ۶ متری را تجربه کرده اید ؟ در منطقه ما افراد ماهری وجود دارند که با استفاده از پرونگ (چند رشته طناب که برای بالا رفتن از درخت به صورتی خاص بافته می شود ) از تنگ (تنه) بلند نخل ها بالا می روند و محصولات نخل را برداشت می کنند . این افراد هنگام بالا رفتن ماتکو (یک نوع سبد مخصوص ) که از پیش نخل (برگ درخت نخل) ساخته می شود را با خود می برند تا محصولات برداشتی را در آن قرار دهند . آیا تا به حال خرما و یا خرک (خارک) را از پنگ (خوشه های خرما) جدا کرده اید ؟
اگر درخت نخل ، طاره ، خرک ، پنگ ، پرونگ و ماتکو را ندیده باشید حتما خرما را دیده اید و از خوردن آن لذت برده اید .
با آغاز فصل رطب شدن خارک ها تصمیم گرفتم که برای شما اطلاعاتی از درخت نخل که تقریبا در حیاط همه ی ما جنوبی ها یافت می شود بیاورم . سعی کردم به ساده ترین شکل ممکن این اطلاعات را در اختیار شما دوستان قرار دهم . در ادامه مطلب با من همراه شوید تا زیبایی هایی از این درخت بهشتی را با هم به تماشا بنشینیم .
ادامه مطلب

با وجود این که بندری ام اما دلم گاهی وقت ها برای دریا و همه ی وسعتش ، صدف هایی که دیگر هیچ رد پایی را در ساحل نمی کارند ، سایه ی ماه بر آب و شالو های شرجی دریا تنگ می شود . فقط دلم می خواهد فریاد بزنم :
خدایا
تمام دنیا همین جاست
همین و دیگر هیچ
نقطه سر خط ...
به پایان می رسم ، آغاز با تو
صـــــدای شرجــی آواز با تـو
به بال زخــمی خـود اکـتفا کن
قفس سهم من و پرواز با تو

شوق و شعف در کلاس موج می زد . دو ساعت از کلاس به همین منوال گذشت .


امروز نمونه ی ساختن یک هواپیمای کاغذی را گذاشته ام که واقعا برد پرواز زیادی دارد . امروز با دخترم این هواپیما را در منزل ساختیم و واقعا از بازی با آن لذت بردیم . شما می توانید همین الان پس از دیدن مراحل ساخت این هواپیما لحظات شادی را به فرزندانتان هدیه کنید و از برد پرواز زیاد این هواپیما شگفت انگیز شوید .
مراحل ساخت هواپیما ی کاغذی را در ادامه مطلب ببینید .
ادامه مطلب


حس زیبای مادر بودن را چه زیبا به تصویر کشیدی پسرم
مادرم عکس های کودکی ام را به من نشان داد .
به دنیای زیباو معصومانه پسربچه ها نخندیم . 
| Design By : خانم معلم بندري |



























