به خانه دانش آموزان بندر خوش آمدید
ماجرای من و برادرم داستان تصویری کودکانه زیبایی است که برای گسترش دامنه واژگان کودک در نظر گرفته شده است . در این داستان کودک در قالب تصاویری شاد و جذاب با کلمات مخالف و متضاد آشنا می شود . برخی از همکاران تکلیف و سوال امتحانی را به صورت دست نویس در اختیار شاگردان قرار می دهند . امروز یک سری ده تایی از کادر و حاشیه هایی را آماده کرده ام که مخصوص این دسته از همکاران است . البته گاهی اوقات ضرورت پیدا می کند که بخواهیم یک تکلیف دست نویس را در اختیار شاگردان قرار دهیم . در کل وقتی تکلیف یا سوال امتحان را در یک کادر زیبا قرار دهیم ، انگیزه برای نوشتن آن هم زیاد می شود . برای بزرگنمایی تصاویر روی آن ها کلیک کنید . شاید شما هم حوصله کنید و مثل من پنجشنبه و جمعه یک هفته تان را صرف تزیین گیره های بندآویز کلاستان کنید و اعتقاد برخی از دوستان را مبنی بر تزیین کلاس و تاثیر آن بر حواس پرتی شاگردان نادیده بگیرید . وقتی که بنشینی و اینقدر این تکه های کوچک مقوا و کاغذ رنگی را ریز ریز برش بزنی و تنها به شوق و شادی شاگردانت فکر کنی که با دیدن اشکال ذوق می کنند ، انرژی ات دو چندان می شود و خسته نمی شوی . تازه این حس هم به سراغت می آید که از هر کدام چند تا بسازی و با خودت بگویی نکند خرچنگ چشمان علی را جذب خود کند و روی گیره محمد چسبیده باشد . من ایده ساخت این شکل ها از این تصویر گرفتم . برای دیدن در سایز بزرگتر روی تصویر کلیک کنید . برای دیدن تکلیف در اندازه واقعی بر روی آن کلیک کنید . من تکلیف را به صورت بروشور تا زدم و در اختیار شاگردانم قرار دادم . هنوز با کودکی هایم " کودکان دیروز و امروز ، روزتان مبارک " بالن دعــــــاي ما چه نرم ميرود به سوي آســمان باز توي آن نشستـــــهاند كارواني از مسافـــــــــران در هواي رفتــــــــن سفر سينه ميشود پر از اميد با دعا هــميشه ميشود تا به بيكرانه پر كشيـــــــد باورت نميشود، دلــــــم سالها سفـــر نرفته است قبل از اين مسافرت، دلم با دعا سفـــر نرفته است ميروم كه از ته دلــــــــم لحظــــــهاي خدا خدا كنم هم براي مــــــــــادر و پدر هم براي خود دعــــــا كنم یحیی علوی فرد دوستانی که پست قبلی خانه ما را دیده اند حتما با روش ساخت این بالن و ابرها آشنایی دارند . چند روز پیش فرصتی پیش آمد و این بالن ها و ابرها را که جنبه تزیینی دارند برای کلاس درسمان ساختیم
ادامه مطلب




خیلی آشنایم ...
اگر دنیایم را
در چشم های تو می جویم ،
اگر به سادگی
سخن می گویم
کودکی های مرا ببخش ...
+ این عکس رو مادرم ازم انداخت و برای عموم که رفته بود جبهه پست کرد ، احتمالا سال ۶۵
. همیشه وقتی میخوام از زهرا عکس بندازم بهش میگم لبت رو جمع نکن و همیشه هم آخر سر عکسهاش اینجوری میشه
. امروز وقتی تو عکسهای کودکی خودم دقیق شدم دیدم که این تیک عکس گرفتن زهرا ژنتیکیه
.

| Design By : خانم معلم بندري |


















