به خانه دانش آموزان بندر خوش آمدید
زن عموی محمد حسین به من زنگ می زند و می گوید : بچه ها زنگ اول ورزش دارند ولی شور و حال ورزش همیشگی را ندارند . توی حیاطند و دلشان توی کلاس . ابراهیم پسر مهربانی است وقدرت بیان خوبی دارد . هر روز در کلاس برای بچه ها درباره ی موضوع خاصی سخنرانی می کند . با خودش از خانه خرگوش آورده و مرتب نکات بهداشتی مربوط به دست زدن به خرگوش ها را به بچه ها می گوید و با خرگوشهای نر و ماده اش حرف می زند . علیرغم همه نکاتی که درباره دست نزدن به خرگوش ها به بچه ها می گوید ولی بالاخره نزدیک زنگ خانه که می شود حوصله اش سر می رود و در قفس را باز میکند و خرگوش هایش را در بغل می گیرد و من به دنیای ساده و پاکش حسادت می کنم . محمد امین که پدرش هم معاون مدرسه مان است ، دیروز با خودش کبک آورده بود و امروز لاک پشت . سماجتش را دوست داشتم وقتی که می خواست از پدرش بخواهم برود و از خانه ی خاله اش برایش بلدرچین بیاورد . بهراد وبهداد دوقلوهای کلاسم هستند . زنگ اول نگران و مضطرب به نظر می رسند . عمه شان قول داده که زنگ دوم برایشان بلدرچین و کبوتر می آورد . گل از چهره شان میشکفد وقتی عمه می آید . محمد امین با خودش دو جوجه آورده ولی انگار کبوتر را بیش تر از جوجه هایش دوست دارد . سینا ملخ آورده و دنبال فرصتی می گردد که ملخ را آزاد کند . ملخ کلم می خورد و سینا برای انحصارش در بطری کوچک غم . علی دلش می خواست امروز با خودش توله سگ بیاورد . ولی امروز با یک قفس سفید بزرگ و کبوتری سفید و رویایی به کلاس آمده . آخر می گویند سگ نجس است . محمدحسین هم دست خالی نیامده ولی انگار شکار پدر و عمویش دیروز بی نتیجه مانده . با خودش مارمولک نیاورده . جعبه کبریتی در دست دارد . می پرسم محمدحسین چه با خودت آوردی؟ می گوید : دانیال که هر روز از روستای بی بی خاتون به مدرسه می آید شاهکار کرده و با خودش قورباغه آورده ، یک قورباغه بزرگ . به بچه ها می گوید : " قورباغه دوزیست است یعنی هم می تواند در آب زندگی کند و هم در خشکی " میگفت این قورباغه سمی است . دست زدن به آن خطرناک است . رئوف با خودش خرچنگ آورده و چندتایی زنبور عسل . صبح زود رفته از دریا که نزدیک خانه شان است شکارش کرده . محمد مهدی هم با خودش اسب دریایی آورده . من هم با خودم ماهی عیدمان را بردم . روز تولد من که 15 اسفند بود پایشان به خانه مان باز شده و تا هنوز هم توی یخچال زنده مانده اند . چند تایی از بچه ها هم سوسک و مورچه و ... آورده اند و در بطری گذاشته اند . وقتی که حس کنجکاوی ها رو به سردی می رود از آن ها می خواهم دایره وار بنشینند تا تدریس را شروع کنم . اگر چه خودشان تمام درس این یک ماهمان را در این چند دقیقه کاملا فرا گرفته اند و کار من معلم را آسان کرده اند . بیشتر از همیشه شوق دارند . خوب گوش میدهند و خوب با هم بحث می کنند . زنگ به صدا در می آید . نمایشگاهی از جانوران در مدرسه به وجود می آید . بچه ها از خودشان دیواری به قول خودشان بتونی ساخته اند تا بچه بزرگترها نتوانند وارد نمایشگاهشان شوند . بچه های مدرسه همه جمع شده اند . بچه ها می خواهند که ازشان با جانوران عکس یادگاری بگیرم . حیف که شارژ گوشی همراه من تمام می شود و دوربین معلم هم از کار می افتد و این وسط دل بعضی ها هم میشکند . امروز بچه ها و خانم معلم تجربه ای شیرین دارند . یک روز فراموش نشدنی دارند .
"خانم معلم ، بابا و عموی محمدحسین مشغول شکار مارمولک هستند .محمدحسین برای ساعت علوم فردا مارمولک می خواهد . "
هر دو می خندیم . با خودم می گویم :" کمی باید به حال والدین شاگردانم رحم کنم . بنده خداها همش دنبال زحمت هایی هستن که من بهشون میدم و خداییش تا حالا کم نذاشتن ."
امروز که مدرسه رفتم ، خیلی از بچه های مدرسه آن ته سالن جلو درب کلاسم جمع شده اند . تا مرا می بینند به سمتم می دوند . یکی میگوید : اجازه خرگوش ! دیگری : اجازه جوجه ! اجازه کبوتر ! من هم به ماهی که با خودم از خانه آوردم اشاره می کنم و میگویم : بچه ها ماهی !
زنگ دوم که می شود املا داریم ولی دوست ندارم چشم و دلشان منتظر بماند . امروز روی درس املا خط کشیدم . انگار تجربه ی امروز هزار برابر شیرین تر بود .
بعضی ها از شادی لباسهای ورزشی شان را تعویض نکرده اند . با هم به حیاط می رویم . هیچ کدام دست خالی نیامده اند . شاد و شنگولند و دنبال جایی برای نشستن و بازی کردن با جانورانی که با خود از خانه آورده اند می گردند . امروز بچه ها منظم تر از همیشه اند ، برخلاف همیشه وقتی می گویم بنشینید ، ده ثانیه نمی شود که همه نشسته اند . و من باور می کنم که حتی نظم بچه ها هم ناشی از عدم علاقه و لذت از لحظه هایی است که برایشان به وجود می آورم .
" اسمش "خاردرآرو" است . رفتیم از روستا آوردیم ."
اسمش را شنیده ام ولی تا به حال ندیده ام . بچه ها هم کنجکاو شده اند "خاردرآرو" چیست . یکی می گوید : " یعنی هر کس خار توی دست و پایش رفت ، "خاردرآرو" خار را برایش در می آورد ." همه با هم به تعبیر کودکانه اش از این کلمه می خندیدم .
دیروز در کلاس به بچه ها می گفت ما در روستا الاغ داریم . بچه ها می گفتند فردا با الاغت بیا مدرسه ما هم ببینیمش . کاش می شد یک روز الاغش را با خودش به مدرسه بیاورد . من هم دلم می خواهد الاغش را ببینم .
بعضی ها هم با خود جانوران مصنوعی آورده اند . یکیش هم همین مهدی است ، پدرش در مدرسه مان کلاس اول تدریس می کند .
درس امروزمان محل زندگی جانوران بود . جنگل ، بیابان ، آب و خشکی ...
زنگ بعد هم باز در کلاس تدریسم را ادامه می دهم .
| Design By : خانم معلم بندري |























