تماس با مدير وبلاگ  تکليف و چک ليست بازي و سرگرمي آزمايش هاي علمي  فعاليت هاي آموزشي شعر و داستان مصور کاردستي صفحه نخست
اینجا کلاس است یا باغ وحش ؟!

وب سایت تخصصی کودکان

به خانه دانش آموزان بندر خوش آمدید

زن عموی محمد حسین به من زنگ می زند و می گوید :
"خانم معلم ، بابا و عموی محمدحسین مشغول شکار مارمولک هستند .محمدحسین برای ساعت علوم فردا مارمولک می خواهد . "
هر دو می خندیم . با خودم می گویم :" کمی باید به حال والدین شاگردانم رحم کنم . بنده خداها همش دنبال زحمت هایی هستن که من بهشون میدم و خداییش تا حالا کم نذاشتن ."

امروز که مدرسه رفتم ، خیلی از بچه های مدرسه آن ته سالن جلو درب کلاسم جمع شده اند . تا مرا می بینند به سمتم می دوند . یکی میگوید : اجازه خرگوش ! دیگری : اجازه جوجه ! اجازه کبوتر ! من هم به ماهی که با خودم از خانه آوردم اشاره می کنم و میگویم : بچه ها ماهی !

بچه ها زنگ اول ورزش دارند ولی شور و حال ورزش همیشگی را ندارند . توی حیاطند و دلشان توی کلاس .
زنگ دوم که می شود املا داریم ولی دوست ندارم چشم و دلشان منتظر بماند . امروز روی درس املا خط کشیدم . انگار تجربه ی امروز هزار برابر شیرین تر بود .
بعضی ها از شادی لباسهای ورزشی شان را تعویض نکرده اند . با هم به حیاط می رویم . هیچ کدام دست خالی نیامده اند . شاد و شنگولند و دنبال جایی برای نشستن و بازی کردن با جانورانی که با خود از خانه آورده اند می گردند . امروز بچه ها منظم تر از همیشه اند ، برخلاف همیشه وقتی می گویم بنشینید ، ده ثانیه نمی شود که همه نشسته اند . و من باور می کنم که حتی نظم بچه ها هم ناشی از عدم علاقه و لذت از لحظه هایی است که برایشان به وجود می آورم .

ابراهیم پسر مهربانی است  وقدرت بیان خوبی دارد . هر روز در کلاس برای بچه ها درباره ی موضوع خاصی سخنرانی می کند . با خودش از خانه خرگوش آورده و مرتب نکات بهداشتی مربوط به دست زدن به خرگوش ها را به بچه ها می گوید و با خرگوشهای نر و ماده اش حرف می زند .

www.bandarstudents.blogfa.com

علیرغم همه نکاتی که درباره دست نزدن به خرگوش ها به بچه ها می گوید ولی بالاخره نزدیک زنگ خانه که می شود حوصله اش سر می رود و در قفس را باز میکند و خرگوش هایش را در بغل می گیرد و من به دنیای ساده و پاکش حسادت می کنم .

www.bandarstudents.blogfa.com

محمد امین که پدرش هم معاون مدرسه مان است ، دیروز با خودش کبک آورده بود و امروز لاک پشت .

www.bandarstudents.blogfa.com

سماجتش را دوست داشتم وقتی که می خواست از پدرش بخواهم برود و از خانه ی خاله اش برایش بلدرچین بیاورد .

www.bandarstudents.blogfa.com

بهراد وبهداد دوقلوهای کلاسم هستند . زنگ اول نگران و مضطرب به نظر می رسند . عمه شان قول داده که زنگ دوم برایشان بلدرچین و کبوتر می آورد . گل از چهره شان میشکفد وقتی عمه می آید .

www.bandarstudents.blogfa.com

محمد امین با خودش دو جوجه آورده

www.bandarstudents.blogfa.com

ولی انگار کبوتر را بیش تر از جوجه هایش دوست دارد .

www.bandarstudents.blogfa.com

سینا ملخ آورده و دنبال فرصتی می گردد که ملخ را آزاد کند . ملخ کلم می خورد و  سینا برای انحصارش در بطری کوچک غم .

www.bandarstudents.blogfa.com

علی دلش می خواست امروز با خودش توله سگ بیاورد  . ولی امروز با یک قفس سفید بزرگ و کبوتری سفید و رویایی به کلاس آمده . آخر می گویند سگ نجس است .

www.bandarstudents.blogfa.com

محمدحسین هم دست خالی نیامده ولی انگار شکار پدر و عمویش دیروز بی نتیجه مانده . با خودش مارمولک نیاورده . جعبه کبریتی در دست دارد . می پرسم محمدحسین چه با خودت آوردی؟ می گوید :
" اسمش "خاردرآرو" است . رفتیم از روستا آوردیم ."
 اسمش را شنیده ام ولی تا به حال ندیده ام . بچه ها هم کنجکاو شده اند "خاردرآرو" چیست . یکی می گوید : " یعنی هر کس خار توی دست و پایش رفت ، "خاردرآرو"  خار را برایش در می آورد ." همه با هم به تعبیر کودکانه اش از این کلمه می خندیدم .

www.bandarstudents.blogfa.com

دانیال که هر روز از روستای بی بی خاتون به مدرسه می آید شاهکار کرده و با خودش قورباغه آورده ، یک قورباغه بزرگ . به بچه ها می گوید : " قورباغه دوزیست است یعنی هم می تواند در آب زندگی کند و هم در خشکی " میگفت این قورباغه سمی است . دست زدن به آن خطرناک است .
دیروز در کلاس به بچه ها می گفت ما در روستا الاغ داریم . بچه ها می گفتند فردا با الاغت بیا مدرسه ما هم ببینیمش . کاش می شد یک روز الاغش را با خودش به مدرسه بیاورد . من هم دلم می خواهد الاغش را ببینم .

www.bandarstudents.blogfa.com

رئوف با خودش خرچنگ آورده و چندتایی زنبور عسل . صبح زود رفته از دریا که نزدیک خانه شان است شکارش کرده .

www.bandarstudents.blogfa.com

محمد مهدی هم با خودش اسب دریایی آورده .

www.bandarstudents.blogfa.com

من هم با خودم ماهی عیدمان را بردم . روز تولد من که 15 اسفند بود پایشان به خانه مان باز شده و تا هنوز هم توی یخچال زنده مانده اند .

www.bandarstudents.blogfa.com

چند تایی از بچه ها هم سوسک و مورچه و ... آورده اند و در بطری گذاشته اند .
بعضی ها هم با خود جانوران مصنوعی آورده اند . یکیش هم همین مهدی است ، پدرش در مدرسه مان کلاس اول تدریس می کند .

www.bandarstudents.blogfa.com

وقتی که حس کنجکاوی ها رو به سردی می رود از آن ها می خواهم دایره وار بنشینند تا تدریس را شروع کنم . اگر چه خودشان تمام درس این یک ماهمان را در این چند دقیقه کاملا فرا گرفته اند و کار من معلم را آسان کرده اند .

www.bandarstudents.blogfa.com

 بیشتر از همیشه شوق دارند .

www.bandarstudents.blogfa.com

خوب گوش میدهند و خوب با هم بحث می کنند .
درس امروزمان محل زندگی جانوران بود . جنگل ، بیابان ، آب و خشکی ...

www.bandarstudents.blogfa.com

زنگ به صدا در می آید . نمایشگاهی از جانوران در مدرسه به وجود می آید . بچه ها از خودشان دیواری به قول خودشان بتونی ساخته اند تا بچه بزرگترها نتوانند وارد نمایشگاهشان شوند . بچه های مدرسه همه جمع شده اند .
زنگ بعد هم باز در کلاس تدریسم را ادامه می دهم .

www.bandarstudents.blogfa.com

بچه ها می خواهند که ازشان با جانوران عکس یادگاری بگیرم .

www.bandarstudents.blogfa.com

www.bandarstudents.blogfa.com

www.bandarstudents.blogfa.com

www.bandarstudents.blogfa.com

حیف که شارژ گوشی همراه من تمام می شود و دوربین معلم هم از کار می افتد و این وسط دل بعضی ها هم میشکند .

امروز بچه ها و خانم معلم تجربه ای شیرین دارند . یک روز فراموش نشدنی دارند .

نوشته شده در ۱۳۹۰/۰۸/۰۴ساعت 20:32 توسط خانم معلم بندری| |

Design By : خانم معلم بندري