به خانه دانش آموزان بندر خوش آمدید
هنگامی که حضرت ابراهیم (ع) یکی از پیامبران بزرگ ما خانه کعبه را ساخت ، مردم آن را عبادت می کردند . اما شیطان کم کم آن ها را فریب داد و عده ای بت هایی که با دست خودشان ساخته بودند را در اطراف کعبه گذاشتند و آن ها را پرستش می کردند . در آن زمان ابرهه پادشاه یمن بود . یکی از افراد مکه در کلیسای یمن کار بدی انجام داده بود . ابرهه تصمیم گرفته بود که این کار او را تلافی کند و خانه کعبه را ویران کند . ابرهه سپاه بزرگی از سربازان و فیل های بزرگ جمع آوری کرد و به سمت مکه برای نابودی کعبه به راه افتاد . عبدالمطلب پدربرزگ پیامبر بزرگ ما حضرت محمد (ص) بزرگ مکه بود . ایشان در کنار کعبه مشغول عبادت خدای بزرگ بودند که فردی از اعراب به سمت او آمد . مرد عرب گفت : ای سید و آقای من ، ابرهه پادشاه یمن با سپاه بزرگی به سمت مکه می آید و می خواهد خانه کعبه را ویران کند . او خواسته که با بزرگ اعراب صحت کند . همچنین شترهای شما را که در کوه مشغول چرا بوده اند غارت کرده است . عبدالمطلب تا این را شنید گفت : الان به سمت ابرهه می روم . ابرهه در چادر نشسته بود و منتظر سید قریش عبدالمطلب بود . وقتی عبدالمطلب وارد شد ابرهه گفت : من به مکه آمده ام تا خانه کعبه را ویران کنم و سپس با لشکرم به یمن برگردم . اما عبدالمطلب بدون توجه به حرف های او گفت : لطفا شترهای من را که سربازان شما در کوههای اطراف مکه غارت کرده اند به من پس بدهید . ابرهه از این حرف عبدالمطلب تعجب کرد و گفت : من آمده ام محل عبادت شما را ویران کنم ، آن وقت تو به فکر شترهایت هستی ؟ عبدالمطلب گفت : من صاحب شترهایم هستم و خانه کعبه هم صاحب توانایی دارد که از آن محافظت می کند . ابرهه دستور داد تا شترهای عبدالمطلب را به او پس دهند . عبدالمطلب نزد خانه کعبه آمد و برای نابودی دشمنان و حفظ خانه کعبه دعا کرد . سپس ایشان از مردم خواستند که به کوههای اطراف مکه پناه ببرند تا از حمله ابرهه و سپاهش در امان باشند . اما خودش در کنار کعبه ماند و به عبادت مشغول شد . لشکر ابرهه هر لحظه به خانه کعبه نزدیک تر می شد . یکی از سربازان نزد ابرهه آمد و گفت : سرورم ، از دور در آسمان ابر سیاهی پیداست . شاید خطری ما را تهدید می کند . فیل ها هم آرام و قرار ندارند . ابرهه دستور داد تا فیل ها را با وسایل جنگی که با خود آورده بودند آرام کنند . اما کار سربازان در آرام کردن فیل های بزرگ نتیجه ای نداشت . طولی نکشید که ابر سیاه نزدیکتر شد و سربازان متوجه شدند که لشکری از پرنده به سمت آن ها می آید . به خواست خداوند بزرگ پرندگان ابابیل وقتی به بالای لشکر رسیدند سنگ های آتشینی که در منقار خود داشتند را روی سپاه ابرهه رها کردند . ابرهه و سپاهیانش با این سنگ ها از بین رفتند و خانه کعبه از حمله ی آن ها در امان ماند . مردم مکه بسیار شادمان بودند و از آن روز عبدالمطلب را بخاطر شجاعتش بیشتر از قبل دوست داشتند . مردم همان سال را عام الفیل نامیدند و در همان سال پس از این ماجرا پیامبر بزرگ ما حضرت محمد (ص) در مکه به دنیا آمد . شعر مرتبط ارسالی دوست خوب مجازی نرگس سادات در این زمینه : ابرهه میخواست چه کار کنه؟ + برای ورود به کتابخانه مجازی خانه دانش آموزان بندر روی این لینک کلیک کنید .
خونه خدا رو خراب کنه
آیا تونست خراب کنه؟
نه نتونست نه نتونست
خونه خدا اسمش چیه؟
کعبه
کعبه کجاست؟
تو مکه
ابابیلا با سجیلا با سنگ زدند تو سر فیلا
برچسبها: داستان دینی تصویری کودکانه, داستان مصور کودکان, داستان مصور اصحاب فیل, داستان اصحاب فیل برای کودکان
| Design By : خانم معلم بندري |



















