به خانه دانش آموزان بندر خوش آمدید
روزی روزگاری در یک روستای سرسبز ، پسری بود که هر روز گوسفندان را برای چرا به بیرون از روستا می برد و از آن ها نگهداری می کرد . یک روز که پسرک حوصله اش حسابی سر رفته بود ، تصمیم گرفت که برای سرگرم شدن خودش به سمت روستا بدود و فریاد بزند : " آی گرگ ، آی گرگ ، کمک ، کمک " و با کشاورزانی که در مزرعه های اطراف روستا مشغول کشاورزی بودند ، شوخی کند . همه ی کشارزان وقتی صدای پسرک را شنیدند کارهایشان را رها کردند و به سمت گله دویدند . اما وقتی به گله رسیدند پسرک را دیدند که قاه قاه می خندد زیرا اصلا هیچ گرگی وجود نداشت . کشاورزان گفتند : "ای پسرک ، این کار تو فقط دروغگویی است و اصلا هم خنده دار نیست . " پسرک گفت : " این فقط یک شوخی بود . " و باز هم قاه قاه می خندید . کشاورزان که عصبانی شده بودند به سمت زمین هایشان به راه افتادند . چند روز بعد وقتی پسرک از مادرش خداحافظی کرد و به سمت چراگاه به راه افتاد با خودش گفت : " امروز هم مثل روز قبل باید اهل روستا را بترسانم و فریاد بزنم : گرگ گرگ کمک کمک ." وقتی پسرک باز فریاد زد : آی گرگ ، گرگ به گله حمله کرده ، کمک کمک ، همه ی کشاورزان برای کمک به او کارشان را رها کردند و به سمت چراگاه رسیدند ولی باز هم پسرک داشت بلند بلند می خندید زیرا هیچ گرگی به گله حمله نکرده بود . یکی از کشاورزان جلو آمد و گفت : " ای پسر دروغگو ، با این حرف های دروغت دیگر نه من و نه هیچ کس دیگر حرف هایت را باور نمی کند . این اتفاقی که افتاده اصلا هم خنده دار نیست . بهتر است دست از این کارهایت برداری . " از قضا روزی گرگی به گله حمله کرد و گوسفندان را یکی یکی درید . پسرک با تمام قدرت به سمت روستا دوید و فریاد می زد : آی گرگ گرگ ، گرگ به گله حمله کرده ، کمک کمک ، این دفعه واقعا گرگ حمله کرده ، حرف من را باور کنید ، آی کمک کمک " کشاورزان صدای او را شنیدند ولی فکر کردند که پسرک باز هم دروغ می گوید . بنابراین هیچ کس این بار به حرف ها و فریاد های پسرک توجهی نکرد . پسرک وقتی فهمید که هیچ کس به او اهمیتی نمی دهد به کشاورزان گفت : " من معذرت می خواهم ، من اشتباه کردم که به شما دروغ گفتم ، قول می دهم که همیشه حرف های راست و درست بزنم . " او از رفتار قبل خودش ناراحت بود و از همه ی کشاورزان معذرت خواهی کرد . کشاورزان دست از کار کشیدند و گفتند : " وقتی تو چندین بار به ما دروغ گفته ای چطور ما حرف هایت را باور کنیم . اگر قول بدهی که پسر راستگویی باشی همیشه به تو کمک خواهیم کرد . " کشاورزان با شتاب خود را به چراگاه رساندند . گرگ خیلی از گوسفندان را دریده بود . آن ها بقیه گوسفندان را از دست گرگ ناقلا نجات دادند . پسرک وقتی دید که تعدادی از گوسفند ها هنوز سالم هستند خیلی خوش حال شد و قول داد که دیگر همیشه حرف هایش راست باشد . ++ دیگر داستان های مصور کودکانه در کتابخانه ی مجازی خانه دانش آموزان بندر 












![]()

| Design By : خانم معلم بندري |

