به خانه دانش آموزان بندر خوش آمدید
یکی بود یکی نبود ، زیر گنبد کبود در یک روستای سرسبز ، مردی زندگی می کرد که خروس قرمز و کوچکی داشت . وقتی شب فرا می رسید ، مرد خروس را می گرفت و در خانه مرغ هایش می گذاشت تا از چنگ روباه مکار در امان باشد . مرد گفت : " آآآآآآآآآه ، چقدر خسته ام . بهتره امشب خوابی طولانی داشته باشم . " سپس به تخت خوابش رفت و خوابید . فردای آن روز ، خروس قرمز و کوچک خیلی زود از خواب بیدار شد از خانه مرغ ها به بیرون پرید و بر روی نرده ای کنار اتاق خواب مرد نشست . بالی به هم زد ، سینه اش را جلو آورد ، چشم هایش را بست و با تمام قدرت خواند : " قوقولی قوقو - قوقولی قوقووووووو " مرد با صدای بلند خروس بیدار شده بود با عصبانیت به خروس گفت : " از این جا برو ای خروس بی محل " خروس وقتی عصبانیت مرد را دید تا می توانست تند تند از آن محل دور شد . مرد که از خواب بیدار شده بود و دیگر خوابش نمی برد به خودش گفت : " بهتر است به مزرعه ام بروم و آن جا کشاورزی کنم امان از دست این خروس ، بیشتر از این نمی توانم بخوابم " بیلش را برداشت و به طرف مزرعه به راه افتاد . شب بعد مرد خروس را در خانه ی خوک ها گذاشت . با خود گفت : " خیلی خسته ام ، یک خواب طولانی خستگی من را برطرف می کند . " خروس باز هم صبح خیلی زود از خواب بیدار شد . از خانه ی خوکها به بیرون پرید و روی نرده کنار خانه ی مرد نشست . بالی به هم زد ، چشم هایش را بست و با صدای بلندی شروع به خواندن کرد . "قوقولی قوقوووووووو - قوقولی قوقووووووووو " مرد باز هم با صدای خروس از خواب بیدار شد و با عصبانیت فریاد زد : " از این جا برو ای خروس بی محل من از دست تو خواب راحتی ندارم . " خروس هم که خیلی ترسیده بود با قدرت هر چه تمام تر فرار کرد . مرد به تخت خواب رفت ، اما هر کاری کرد خوابش نبرد . تصمیم گرفت که به مزرعه برود و کشاورزی کند . علف های هرز را هرس کند . توت فرنگی ها را بچیند . شب بعد خروس را در انبار علوفه گذاشت . با خودش گفت : " خیلی خسته ام ، امشب دیگر با خیال راحت تا صبح می خوابم و از خروس بدصدا هم خبری نیست " باز هم صبح خیلی زود خروس از خواب بیدار شد و از پنجره انبار به بیرون پرید . روی نرده کنار خانه مرد نشست ، بالی به هم زد ، چشم هایش را بست و شروع به خواندن کرد : " قوقولی قوقوووووووو - قوقولی قوقوووووووو " مرد که اینبار خیلی عصبانی تر از قبل شده بود تصمیم گرفت خروس را بفروشد . صبح زود خروس را به بازار برد و به کشاورزی دیگر که مرغ و خروس زیادی داشت فروخت . آن شب مرد با خیال راحت تا ظهر فردا خوابید و دیگر خروسی نبود که او را صبح زود از خواب بیدار کند . فردا و پس فردا و ... مرد آرام تا ظهر خوابید و خوابید . مرد دیگر سراغ مزرعه اش نمی رفت . علف های هرز تمام مزرعه را فرا گرفته بودند . آن سال مزرعه محصول خوبی نداد و مرد به خاطر خوابیدنش هیچ سودی نبرد . در عوض مرد کشاورز که خروس را خریده بود با خروس قرمز کوچک صاحب جوجه و مرغ های زیادی شده بود . ++ دیگر داستان های مصور کودکانه در کتابخانه ی مجازی خانه دانش آموزان بندر 











![]()

| Design By : خانم معلم بندري |

