به خانه دانش آموزان بندر خوش آمدید
یکی بود یکی نبود ، زیر گنبد کبود ، سه بچه گربه ی ناز و تپل ، در باغی سرسبز و پر از گل ، همراه با مادر مهربانشان ، در یک خانه ی کوچک زندگی می کردند . ابتدا او صورت یکی یکی گربه ها را با لیف مخصوص به خود تمیز کرد . سپس موهای بدن آن ها را برس کشید تا مرتب به نظر برسد . مادر شانه را برداشت و دم و سبیل یکی یکی گربه ها را شانه کشید . پیشی که خیلی بازیگوش بود بدنش را خاراند و موهایش باز هم در هم و برهم شد . مادر از درون صندوق لباس های تمیز و مرتبی را بیرون آورد . میشی و نیشی وقتی لباس هایشان را پوشیدند خیلی خوشگل و بانمک شدند . حالا نوبت پیشی بود . پیشی همیشه برای پوشیدن لباس خیلی بهانه گیری می کرد و هر لباسی که مادر از صندوق بیرون می آورد را نمی پسندید . تا این که لباس مورد علاقه خود را انتخاب کرد . اما موقع پوشیدن لباس دکمه های آن کنده شدند . چون لباس برای او کوچک شده بود . مادر سوزن و نخ آورد و دوباره دکمه ها را دوخت . حالا هر سه گربه با لباس های تمیز و مرتب خیلی خوشگل شده بودند . برای این که مادر بهتر به کارهای خانه برسد از گربه ها خواست که از خانه بیرون بروند و در باغ مشغول بازی شوند . باغ سرسبز و پر از پروانه های رنگارنگ بود . پیشی پیشنهاد کرد که دنبال پروانه ها بدوند و آن ها را شکار کنند . اما همین که میشی شروع به دویدن کرد یک دفعه با بینی به زمین خورد و لباسش خاکی و کثیف شد . لباس نیشی هم لا به لای خارها گیر کرد و پاره شد . آن ها خیلی زود حرف مادرشان را فراموش کردند . میشی و نیشی تصمیم گرفتند که به بالای دیوار اطراف باغ بروند و از آن جا بیرون از باغ را تماشا کنند . پیشی هم که میان شاخ و برگ ها می دوید لباسش را خیلی کثیف کرده بود و باز هم دکمه های لباسش کنده شده بود . او هم تصمیم گرفت که کنار خواهرانش از بالای دیوار به شهر نگاه کند . آن ها که دیگر کاملا حرف های مادر را فراموش کرده بودند با خوشحالی همدیگر را چنگ می زدند و موهای مرتب و زیبایشان کاملا نامرتب و درهم شد . آن ها سه مرغابی سفید را دیدند که از زیر دیوار ، یکی یکی پشت سر هم کواک کواک کنان رد می شدند . پیشی گفت : " آهای پرنده های زیبا ، میشه کلاه من رو بهم بدید ؟" یکی از مرغابی ها کلاه پیشی را برداشت و بر سر خودش گذاشت . مرغابی با کلاه پیشی خیلی خنده دار به نظر می رسید . پیشی این قدر خندید که از بالای دیوار به پایین سر خورد . میشی و نیشی هم به پایین پریدند . حالا دیگر لباس های آن ها کاملا از تنشان جدا و بر روی زمین افتاده بود . پیشی از مرغابی ها خواست که به آن ها کمک کنند تا لباس هایشان را بپوشند و دکمه هایشان را ببندند . یکی از مرغابی های لباس پیشی را برداشت ولی به جای این که به پیشی کمک کند آن را بپوشد خودش آن را پوشید . لباس تنگ و بدون دکمه پیشی ، بر تن مرغابی خیلی وحشتناک بود . دو مرغابی دیگر هم لباس های میشی و نیشی را پوشیدند و کواک کواک کنان پشت سر هم راه افتادند و از آن ها دور شدند . بچه گربه ها هم بدون هیچ عکس العملی باز به بالای دیوار پریدند و به ان ها نگاه می کردند و به قیافه خنده آور آن ها و طرز راه رفتنشان می خندیدند . او که خیلی عصبانی شده بود آن ها را حسابی دعوا و تنبیه کرد و گفت : " الان مهمان ها از راه می رسند ولی شما خیلی نامرتب و کثیفید . بهتر است شما به اتاق بالا بروید و بدون هیچ سر و صدایی آرام بخوابید . " مهمان ها در را به صدا در آوردند و وارد شدند . مادر که فکر می کرد بچه ها خوابیده اند به آن ها گفت که بچه ها در اتاق بالا خواب هستند . اما بچه گربه های بازیگوش باز هم دست از شیطنت بر نداشتند و حسابی اتاق را به هم ریختند . مرغابی ها که لباس های بچه گربه ها را بر تن داشتند ، برای شنا کردن به برکه رفتند . ولی چون لباس ها دکمه نداشت ، همه ی آن ها از تنشان درآمد . لباس ها که خیس شده بودند در برکه فرو رفتند و مرغابی ها دنبالشان می گشتند . مادر بچه گربه ها که صدای تق و توق افتادن وسایل را در اتاق بالا شنید ، تند از پله ها بالا آمد و درب اتاق را باز کرد . ترجمه : ف رسولی ++ دیگر داستان های مصور کودکانه در کتابخانه ی مجازی خانه دانش آموزان بندر
پیشی که خیلی بازیگوش بود پسر و میشی و نیشی هم دختر بودند . آن ها هر روز صبح از خانه بیرون می رفتند و در باغ تا نزدیکی های ظهر با هم بازی می کردند .
وقتی به خانه بر می گشتند دست و پاهایشان آلوده بود و موی تنشان هم پر از گرد و خاک . 
یک روز مادر بچه گربه ها چند نفر از دوستانش را برای مهمانی به خانه شان دعوت کرد . او تصمیم گرفت بچه هایش را تمیز کند و لباس های پاکیزه به آن ها بپوشاند .




مادر به آن ها گفت : " شما باید با پاهای عقبی خود راه بروید و دستانتان را روی زمین نگذارید تا لباستان پاکیزه بماند . در ضمن به مرداب و خانه خوک و زمین گل آلود باغچه و دیوار باغ نزدیک نشوید . "
بچه گربه ها هم قبول کردند و از خانه با شادی بیرون رفتند .



یک دفعه کلاه پیش از روی سرش از بالای دیوار به روی زمین بیرون از باغ افتاد . 

مرغابی ها سرشان را به طرف بالای دیوار چرخاندند و سه بچه گربه ناز با چشم های ریز و دایره ای خوشگل روی دیوار دیدند .






مادر که نگران بچه ها شده بود ، داشت دنبالشان می گشت که آن ها را روی دیوار باغ ، بدون لباس با موهای کثیف و گل آلود دید .
آن ها به خانه برگشتند و مادر پس از تمیز کردن دوباره ی آن ها ، آن ها را به اتاق بالا برد .




همه لباس ها بر روی زمین ریخته بودند . پرده ها از پنجره به پایین افتاده بود . تخت و روتختی کاملا نامرتب شده بود و ...
این داستان تنها قسمتی از بازیگوشی این سه بچه گربه زبل بود . 
| Design By : خانم معلم بندري |

