دیشب شب بدی بود
بسیار بد تر از بد
زیرا که تب به جانم
یک تیر آتشین زد
می سوخت مثل کوره
تا صبح پیکر من
تب بود و درد هم بود
مادر نبود اما
تا با محبت خود
تسکین دهد دلم را
اما نه ، یک نفر بود
در آن سیاهی شب
از کو شش پرستار
شب شد چو روز روشن
امروز خوب خوبم
تب رفته از تن من

لباس عروسک پرستار
